ظهر خانم بزرگ زاده آمده بود به واحد ما.تا فكس
بفرستد.آخر فكس شركت خراب شده. البته نتوانست بفرستد.شايد دو هفته قبل پيش فاكتوري
فرستاده بود براي خريد تلفن.ازش خواستم كه دليل نگرفتن استعلام را بنويسد.كاغذ را
برداشت و مثل اينكه چيزي كه يادش رفته بود را بخاطر آورده باشد.گفت :البته نبايد
شما چك بكشيد ها.من از تنخواه پرداخت مي كنم.
-بايد براش چك بكشيم از تنخواه نميشه پرداخت
كرد.
در حالي كه لبخند مي زد گفت:آخه قهر كرده.من
گفته بودم چك مدت دار مي دهيم.نداديم اونهم گفت كه پس به حسابم بريز.
-قهر بكند خوب.هر وقت خواست مي آيد چكش را مي
گيرد.
صدايش را بلند كرد ، اين يعني چي؟اون وقت من هم
تلفن ها را جمع كنم ببرم.من از اعتبار خودم اينها را خريد كردم.
در حالي كه يه كم عصباني شده بودم.و سعي كردم با
شمرده تر كردن حرفهايم خودم را كنترل كنم گفتم اين اصلا منطقي نيست كه چك شركت را
قبول نكند.
همانطور با صداي بلند گفت:ما با بي پولي شركت
اين همه ساخته ايم .اونوقت شما مي گيد نمي ديد.