سبكباري در يه صبح زود.
سرپا بودم.صندلي ها تو قسمت مردونه پر بود.كيفم نسبتا سنگين بود .چتر هم دستم بود.
چتر رو از دستگيره آويزون كردم ، كيفم رو هم رو دستگيره گذاشتم كه وزنش،اذيتم نكنه.
به ايستگاهي كه بايد پياده ميشدم نزديك شدم.200 تومني رو از جيبم پيدا كردم .از در عقب پياده شدم.دادم به راننده و رفتم.
يك احساس سبكي خاصي داشتم.دوس داشتم بپرم.يه كم كه رفتم ديدم زيادي سبكم.يه چيزي كمه.
اي بابا!چتره جا موند تو اتوبوس.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 16:32 توسط مهدی
|