همين امروز شركت ما
ظهر خانم بزرگ زاده آمده بود به واحد ما.تا فكس بفرستد.آخر فكس شركت خراب شده. البته نتوانست بفرستد.شايد دو هفته قبل پيش فاكتوري فرستاده بود براي خريد تلفن.ازش خواستم كه دليل نگرفتن استعلام را بنويسد.كاغذ را برداشت و مثل اينكه چيزي كه يادش رفته بود را بخاطر آورده باشد.گفت :البته نبايد شما چك بكشيد ها.من از تنخواه پرداخت مي كنم.
-بايد براش چك بكشيم از تنخواه نميشه پرداخت كرد.
در حالي كه لبخند مي زد گفت:آخه قهر كرده.من گفته بودم چك مدت دار مي دهيم.نداديم اونهم گفت كه پس به حسابم بريز.
-قهر بكند خوب.هر وقت خواست مي آيد چكش را مي گيرد.
صدايش را بلند كرد ، اين يعني چي؟اون وقت من هم تلفن ها را جمع كنم ببرم.من از اعتبار خودم اينها را خريد كردم.
در حالي كه يه كم عصباني شده بودم.و سعي كردم با شمرده تر كردن حرفهايم خودم را كنترل كنم گفتم اين اصلا منطقي نيست كه چك شركت را قبول نكند.
همانطور با صداي بلند گفت:ما با بي پولي شركت اين همه ساخته ايم .اونوقت شما مي گيد نمي ديد.
من ديگه بهش نگاه نكردم .و احساس كردم پيش كارمندام تحقير شده ام.چشمم رو كه برگردوندم نگاهم به لبخند خانم كهكشاني افتاد. احتمالا خوشحال بود كه كسي داشت به من مي توپيد.اين عوض داد و بيداد ديروزت.
تو همون لحظه به ياد برخورد چند هفته قبل سكه چي در مقابل همين خانم افتادم.خانم بزرگ زاده به همين علت و به دلگرمي همين برخورده كه اينجوري حرف ميزنه.
احساس كردم كه تحقير شدم .و اين تصميمم رو براي رفتن از اين شركت محكم تر كرد.اينجا آقاي سكه چي قصد داره آدمهاي خودش رو مثل خانم بزرگ زاده و آقاي شايسته رو بزرگ كنه و بقيه رو عقب برونه.
تو اين شرايط خود به خود آدم به اين سمت ميره كه سخت گيري هاش رو كم بكنه .اين ذهنيت كه به هرحال حرف طرف مقابل برش داره.
هر چند كار آقاي سكه چي را در هر صورتي غلط ميدونم،چون به هر حال الان من مديرمالي شون هستم.بايد از من حمايت كنند كه من بتونم از ديگرون حساب بكشم. ولي عقب نشيني رو هم درست نميدونم.من مثل قبل ضوابط رو رعايت مي كنم و فقط وقتي خلاف اونها رو انجام مي دم كه مديريت بصورت مستقيم بگه.البته ميدونم تو هر سري اين كار رو با چاشني تحقير انجام ميدن.